تبليغاتX
داغ شقايق

داغ شقايق

ما آن شقايقيم كه با داغ زاده ايم

چیزی نمانده بود که انسان خدا شود

ترکیبی از تغافل و عصیان خدا شود

حوا اگر به میوه ی ممنوعه دست برد

می خواست با تبانی شیطان خدا شود

آدم اگر به وسوسه خود را نمی فروخت

می رفت در نها یت ایمان خدا شود

این ناخدای کشتی تقدیر قصد داشت

در گیر و دار هجمه ی طوفان خدا شود

وقتی برای یخ زده یک جرعه آفتاب

در زمهریر فصل زمستان خدا شود

وقتی که در نگاه عطشناک تشنگا ن

حتی سرابهای بیابان خدا شود

چیزی نمانده است که از گندم هوس

بر سفره های خالی مان ، نان خدا شود

چیزی نمانده بود... ولیکن خدا نخواست

انسان خدا نکرده بد ینسان خدا شود

 

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |
بوته افروزي ـ پيش از پريدن آفتاب از لب بام خانه‌ها،‌ هر خانواده بوته‌هاي كار و گزني را كه از پيش فراهم كرده‌اند روي بام يا زمين حياط خانه،‌ در سه يا پنج يا هفت «گُله» كپه مي‌كنند. با پريدن آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان،‌ زن و مزد و پير و جوان گرد هم جمع مي‌آيند و بوته‌‌ها را آتش مي‌زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته‌هاي افروخته مي‌پرند و در هر بار چنين مي‌خوانند: «زردي من از تو ـ سرخي تو از من.»

فالگوش نشيني ـ آسمان كه تاريك شد و شناسايي دشوار. زنان و دختراني كه آروزي شوهر كردن دارند،‌ يا آرزوي زيارت و چيزهاي ديگر،‌ نيت مي‌كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر راه و گذر مردم يا سر چهار سو مي‌ايستد يا مي‌نشيند و بي آن كه شناخته شوند گوش به سخنان رهگذران مي سپارند ....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

جشن «گُل گُل چهارشنبه » و «مراسم عَروسي غُلِهْ» در روستاي جو پشت گيلان در اين مراسم فردي در نقش غول صورتش را سياه مي‌كند و ريشي بلند و سياه مي‌گذارد و جارو و دسته‌هايي از ساقه برنج و زنگ و زنگوله به خود مي‌آويزد. او عاشق ناز خانم عروس كوسه مي‌شود و با كوسه نبردي مي كند و كشتي مي‌گيرد و سر انجام بر رغيب خود پيروز مي‌شود و با ناز خانم عروسي مي‌كند.

شايد اين مراسم نمادي باشد از پايان سياهي سرماي زمستان و فرا آمدن خورشيد گرم بهاري و باز زايي طبيعت و آغاز كار زراعي و دامداري.

آيين خاتون چهارشنبه ( بانوي آرزو) در گيلان

مردم گيلان به بانويی زيبا با نام چهار شنبه خاتين اعتقاد دارند و مي‌گويند اين زن زيبا در آب چاه‌ها زندگي مي‌كند و از سر نوشت همه چيز و همه كس با خبر است. اگر كسي نيمه شب «گول گول چهار شنبه» (چها ر شنبه سوري) نيت كند و به قصد با خبر شدن از سر گذشت خود سر و گردنش را وارد چاه نمايد و چندين بار او را به نام بخواند،‌ خاتون از شخصي كه او را خوانده مي‌خواهد تا گيسويش را بگيرد و از چاه بيرون بكشد. اگر شخص پاك باشد و جرات كند و به خواست او عمل نمايد،‌ آرزويش بر آورده مي‌شود،‌ ولي اگر پاك نباشد و بترسد،‌ خاتون از چاه در آمده سيلي محكمي به او مي زند و پنهان مي شود ....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

آدم برفي برف هاش كه آب شد ، آدم شد.

دل توی دلم نیست ... همه جای دلم تویی !

آدم ها وقتی به آسمان خوشبین بودند هواپیما ساختند و وقتی بدبین شدند چترنجات را .

برای بادکنک میسر نیست که یک سوزن به خودش بزند و یک جوالدوز به دیگری. (پرویز شاپور)

برای اینکه کسی در کارم دخالت نکند، مدتی ست که اصولاٌ کاری انجام نمی‌دهم.

در جمع چون صفر ، در ضرب چون یک ، این منم پاک و بی‌تاثیر .

همه دوست دارن که برن بهشت, اما کسی دوست نداره بمیره .

من (دل تنگ) نشده ام عشق تو داره قد می کشه .

میرزا می گه: بالاتر از سیاهی ، چشم های توست .

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

مرد عرق کنان پرسید: تو كه از مرده نمی ترسی؟

پسرك آب دهانش را قورت داد و گفت : نه.

 

مرد با خیال راحت مُرد ....

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

- مامان پاهای توئه بو میده؟

- بهونه نیار

- من بوی بهشتو خوب می شناسم .....

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

 

شاعری وارد دانشكده شد

دم در

ذوق خود را به نگبانی داد .

سید حسن حسینی

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

اين گوشت پاره را آزاد كن

از بزرگان عصر، يكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بريانی ساخت و پيش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.

خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.

گفت: اي خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خيری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن !

عبيد زاكاني

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |
 امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه پس از يك هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاى بيهوده تر شخصيت هاى مدرج، گذرنامه را گرفتم و براى چهارشنبه، جا رزرو كردم كه گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد كه هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست. (نشانه اى از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، برگروهى كه به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضى و سماوى فراوان است اما به حكم ظاهر امور، عازم سفرم و به حكم شرع، دراين سفر بايد وصيت كنم. وصيت يك معلم كه از هيجده سالگى تا امروز كه در سى وپنج سالگى است، جز تعليم كارى نكرده و جز رنج چيزى نيندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اينكه همه قرض هايم را از اشخاص و از بانك ها با نهايت سخاوت وبي دريغى، تماما" واگذار مى كنم به همسرم كه از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نكردند) و حقوقش و فروش كتاب هايم و نوشته هايم و آن چه دارم و ندارم، بپردازد كه چون خود مى داند، صورت ريزش ضرورتى ندارد. همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و اين كه اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن ها و امل بودن من است. به خاطر آن است كه، در شرايط كنونى جامعه ما، دختر شانس آدم حسابى شدنش بسيار كم است. كه دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه: يكى، همچون كلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار كردن هاى زشت و نفرت بار احمقانه زيستن، كه يعنى زن نجيب متدين. و يا تمام ارزش هاى متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن، وعروسكى براى بازى ابله ها و يا كالايى براى بازار كسبه مدرن و خلاصه دستگاهى براى مصرف كالاهاى سرمايه دارى فرنگ شدن كه يعنى زن روشنفكر متجدد


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

سال های كودكی و نوجوانی

دكتر در مزينان متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال های كودكی را در مزينان گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مكتب ‌دار ده كاهك.)

دكتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام كرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضا‌خان و اشغال كشور توسط متفقین، استاد (پدر دكتر)، خانواده را بار دیگر به كاهك فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابن‌یمین بر‌می‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد كم می‌شود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در كتاب خانه پدر بود. دكتر در ۱۶ سالگی سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.

در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حكومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی كه به تدریج از او روشنفكری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

آدمي در سير تكامل معنوي و عقلاني خويش همواره به پرسشهايي در باب اعتقادات و باورهاي موجود در ميرسد كه او را نسبت به آنچه تا حال بر آن بوده است دچار ترديد ميكند اين لحظات از حساسيت بسيار برخوردارند و نقش تعيين كننده در آيندة زندگي خويش ايفا ميكنند اگر اين پرسشها به درستي كاويده و سپس پاسخ داده شود باورهايي صحيح، منطقي و مطمئن را در پي خواهد داشت. تشكر ميكنيم از سوال كننده محترم كه با اين مركز تماس گرفتيد تا از اين رهگذر به پرسشهاي خويش دست پيدا كنيد.

ما براي اينكه عقايد كسي را مورد بررسي قرار بدهيم و به مذهب، مسلك و نظريات او پيرامون مباحث مختلف آشنا بشويم ناچاريم به آثار و سخنرانيهاي او مراجعه كنيم و به ديدگاههاي او نسبت به مباحث مختلف آگاهي پيدا كنيم. مثلاً يكي از راههاي مؤثر براي پي بردن به مقام علمي و معنوي انبياء و اهل بيت ـ عليهالسلام ـ مراجعه به گفتار و احاديث و خطبههاي آنان است ما با مراجعه به آثار آنان به ديدگاههاي اين بزرگواران نسبت به دنيا و چگونه زيستن و چگونه رفتار كردن و چگونه انديشيدن و چگونه حرف زدن و... صدها و هزاران مطلب ديگر پيميبريم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

سقوط ، پرواز ِ ميان بر است.

زندگي ، زنگ تفريح مرگ است .

آرامترين خواب ، به ساعت تعلق دارد.

قالي ، قبل از تولد به دار آويخته ميشود.




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |
محمدعلی علومی استفاده از زبان مردم را ویژگی شاخص طنز سعدی می‌داند و از این جهت، او را از بسیاری از طنزپردازان معاصر هم پیش‌روتر توصیف می‌كند.

نویسنده‌ی كتاب‌های در حال انتشار «بررسی انواع طنز در بوستان سعدی» و «بررسی انواع طنز در گلستان سعدی» در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عنوان كرد: سعدی از معاصرانی چون علی‌اكبر دهخدا و نسیم شمال كه زبان مردم را در بیان‌ و آثارشان به كار می‌گرفتند، جلوتر است و قرن‌ها پیش این‌ كار را انجام داده است.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |

طبقه ‌بندي طنز

روميان خود را مبتكر طنز به عنوان يك نوع ادبي مي‌دانستند، كوين تليان منتقد رومي گفته است "طنز تماما مال ماست".

البته هدف او در اين جا آن گونه طنزنويسي به عنوان يك نوع ادبي است كه در ادبيات لاتيني با نويسنده‌اي به نام لوسيليوس شروع شد و با شاعران بزرگي چون هراس، جونال و پرسيوس به اوج خود رسيد، نه طنز به طور كلي و به صورت يك نوع ادبي كه درادبيات يوناني به وفور يافت مي‌شد و نمونه بارز آن كمیدي هاي اريستفان مي‌باشد.

طنز به صورتي كه در روم به وجود آمد، بر خلاف حماسه، موضوع شعر زندگي بزرگان و قهرمانان نيست، بلكه انعكاس زندگي روزمره مردم است كه به طرز واقع بينانه‌اي ترسيم مي‌شود.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |
عمران صلاحی، به سال 1325 در تبریز به دنیا آمد. سرودن شعر را از کودکی آغاز کرد. عمران به قول خودش از همان کودکی به مشکلات زندگی خندیده است. نوجوان بود که به تهران آمد و از همان زمان بسیار مطالعه می کرده است. چند سال بعد قطعه شعری را با زبان طنز و مطایبه به روزنامه توفیق فرستاد. چند هفته بعد شعر عمران در روزنامه چاپ شده بود. از این پس، عمران صلاحی به عنوان روزنامه نگار شناخته شده است. در روزنامه توفیق حضور پررنگی داشت. بعدها نیز دست از کار برنداشت. نام عمران صلاحی در ایران، به عنوان محقق و پژوهشگر طنز نیز شناخته شده است. " طنز آوران امروز ایران" ، " گریه در آب " ، " قطاری در مه " ، " حکایت ماست" ، " از گلستان من ببر ورقی" ، " طنز و شوخ طبعی ملا نصرالدین " ، خنده سازان و خنده پردازان " و " عملیات عمرانی " از جمله آثار اوست.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |
عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسی‌زبان قرن هشتم است، نام کامل وی"خواجه نظام الدین عبیدالله زاکانی" (متخلص به «عبید زاکانی» ) است. علت مشهور بودن او به (زاکانی) نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که این خاندان تیره‌ای از «عرب بنی خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ایران به نزدیکی رزن از توابع همدان رفتند و در آن ناحيه ساکن شدند. بنا به گفتهٔ تاریخ نویسان «عبید» در طول حیات خود لقب هایی را از أمراء وحکام زمان خود گرفته‌است. و اشعار خوب و رسائل بی نظیری دارد.

عباس اقبال در مقدمه ديوان عبيد می‌نویسد:



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |


مرد زشت رويي در برابر آيينه نشسته بود. به خويش نگاه مي كرد و مي گفت : " سپاس خداي را كه مرا صورتي چنين زيبا داد. "
غلامش بر در خانه ايستاده بود و اين سخن ها مي شنيد . كسي از آنجا مي گذشت . از غلام پرسيد : " خواجه چه مي كند؟ "
گفت : " نشسته است و بر خدا دروغ مي بندد "

عبيد زاكاني

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |


مردي ادعاي پيامبري كرد . او را نزد قاضي بردند . قاضي چون ادعاي او شنيد ، گفت : " حقا كه آدم بساير احمقي هستي ."
گفت : " اگر احمق نبودم كه بر شما مبعوث نمي شدم!"

عبيد زاكاني

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |
در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "
* جحي : شخصيت ظنز آميز معروف در ادبيات

عبيد زاكاني

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |


كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
"
من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
"
انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟"

عبيد زاكاني
نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت توسط بيغمان مست| |